تبليغاتX
حرف دل


حرف دل

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط د ل| |

        حالمان بد نيست غم کم مي خوريم         کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند               عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب               از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!

خنجري بر قلب بيمارم زدند                       بي گناهي بودم دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد                 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                 تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم              خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است         کافرم! ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم                  عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم             هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست                    بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست            چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم                طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام                    راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!                   من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن             من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش             من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است          گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش                دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود                      قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود                شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد                 خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان             خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد             اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان                 بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام                 بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود              قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود              تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!             هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت            هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست         حال من از اين و آن پرسيدنيست

 گاه بر روي زمين زل مي زنم               گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت                   يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياري داشتيم           خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط د ل| |

واسه گلی خاک گلدون باش که اگه رسید به آسمون 
 
 یادش باشه ریشش کجاس
 
 
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

 

دوست داشتن کسي که دوست داره وظيفست، اما دوست داشته

 شدن توسط کسي که دوسش داري زندگيه!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط د ل| |

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط د ل| |

منو باور کن ستاره، من هنوزم تک وتنهام


بي تو محکوم يه حبسم با تو باغم پر رويام


منو باور کــن ستاره، نــذار از نفس بيافتم


هم صدا با دل من باش نذار تو قفس بيافتم


منو باور کـن که قلبم بي تو تاريکه وسرده


نگـو تبعيد نگـاهت، منو از يــاد تـــو برده


تو که توي آسمـوني من اسيرم پشت ديوار


تو نـذار تنها بمــونم منو دست گريه نسپار


خط بکش رو تلخي شب تا ابد بمون ستاره


تو بموني اين ترانه تا هميشه جـون ميگيره


نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط د ل| |

نمي دونم اين مطلب رو از كجا شروع كنم
 
ولي ميتونم اينو بگم كه يار و همدم آدما بايد واقعا يار و همدم باشن نه فقط
 
ادعا كنن اگه كسي بخواد با كسي باشه و دوستش داشته باشه بايد تو همه
 
شرايط دوستش داشته باشه نه فقط موقعي كه خودش بخواد يا روزاي
 
خوشش باشه يا هر موقع كه نخواست بزاره بره پس اون شخص دوستمون
 
 نداشته و نداره بلكه اون فقط خودشو دوست داشته يا حتي خودشم دوست
 
نداره چون زندگيشو خراب ميكنه
 
نميدونم
 
خيلي چيزا ميشه در اين مورد گفت كه اينجا جا نميشه
 
اينا همش تجربس يا خوب يا بد !؟
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط د ل| |

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست
این خانه را تمامی پی روی آب بود
پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مددکاری
دستم اگر گرفت فریب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
 کندی نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به کار روز نشاطم شتاب بود
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست
 تصویر جغد زیب تن این خراب بود

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط د ل| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط د ل| |

فرياد از جدايي
 
 
 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

 

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

 

 " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.


خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.


خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.


اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط د ل| |

با آن كه در چشمت حقير و ناتوانم
 
                 بگذار تا پيشت شبي ديگر بمانم
 
بگذار امشب در شب شعر نگاهت
 
                  من يك غزل در وصف چشمانت بخوانم
 
در كوچه هاي بي كسي تنهاي تنها
 
                   نعش خودم را روي دوشم مي كشانم
 
وا مي شود در سينه ام يك زخم كهنه
 
                    زخمي كه آتش مي زند بر استخوانم
 
هر كار مي خواهي بكن اما تو اي خوب
 
                     نگذار تا با سايه ام تنها بمانم !
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط د ل| |

اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل مارا
 
به خال هندوش بخشم سمرقندو بخارا را
 
 
 
اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل مارا
 
به خال هندوش بخشم سر و دست و تن و پا را
 
كسي گر چيز مي بخشد به سان خويش مي بخشد
 
به چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را
 
 
اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل مارا
 
به خال هندوش بخشم تمام روح و اعضا را
 
كسي گر چيز مي بخشد به سان مرد مي بخشد
 
نه چون ..... كه مي بخشد سر و دست و تن و پا را
 
سر و دست و تن و پا را به سان گور مي بخشند
 
نمي بخشند به آن تركي كه شور افكنده دل ها را
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط د ل| |

بند از بند من وا گشته است

شراب وصلم، زهر هجران گشته است

پيمانه ام بشكست و سبويم بريخت

گويي عندليب جانم از سينه خانه بُگريخت

درد از پي دردم همي آيد مرا

كجايي طبيب من درياب مرا

قوي سپيد من پَر باز كن

سوي دلم آغوش باز كن

در فراق تو آخر من نيستم

مهربان منيرم،بي تو من كيستم؟

ساقي مستانه ام

مطرب آشيانه ام

ماه آسمون من

ناهيد گردون من

آخر كجا يابم تو را

در كجا همچوعطر بويم تو را

خاطراتم پُر رونق از، روي تو است

ديدگانم منتظر، سوي تو است

ماه منير،مهربان يارِ مني

تا به ابد ،همچو سايه با مني

چشمه جوشان من، رعشه افكار من

سوي توست جاري اشعار من

بوسيدنت ،بوسيدن كعبه بُود

لايق عشقت در سجده بُود

مستي زهستيِ تو مي آيد مرا

به اميد تو شب به روز مي آيد مرا

اميد زنده بودنم

لباس فاخر بر تنم

فرا مي خوانم اينك من تو را

مي بوسم مهربانم من اَقدام تو را
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط د ل| |

دید مجنون را یکی صحرا نورد

در میان بادیه بنشسته فرد

صفحه ای از خاک و انگشتان قلم

می نویسد نام لیلی دم به م

گفت:ای مجنون شیدا چیست این ؟

بهر که نامه نویسی کیست این؟

گفت: مشق نام لیلی میکنم

خاطر خود را تسلی میکنم

چون میسر نیست ما را نام او

عشق بازی میکنم با نام او
 

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط د ل| |

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران

به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد

ترازو کس نداری، پس تو را زو ره زند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

ترا در نشاند او به طراری که می آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به دیگی که می جوشد نیاور کاسبی ومنشین

که هر یکی که می جوشد درون چیزی دگر دارد

نه کلکی شکر دارد،

نه هر زیر وزبر دارد،

نه هر پشمی نظر دارد،

نه بحری گوهر دارد .

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط د ل| |

بخواب اي دختر آرام مهتاب

ببين گلهاي ميخك خسته هستند

تمام اشك هايم تا بخوابي

ميان مخمل چشم شكستند

بخواب اي پونه باغ شكفتن

گل اندوه امشب زرد زردست

هوا را زرد كرده عطر پاييز

فضاي پاك ايوان سرد سردست

بخواب اي غنچه بي تاب احساس
 
فضاي شهر شب بو ها طلايي ست

بهار سبز عاشقها خزانست

خزان بي قراران بي وفايي ست

بخواب اي مرغ نا آرام دريا
 
گل آرامشم تنهاي تنهاست

اگر امشب ز بي تابي نخوابي

دلم تا صبح در چنگال غم هاست

بخواب اي شبنم نيلوفر دل

دو چشمان تو رنگ موج درياست

ميان كوچه هاي زندگاني

گل شادي فقط در باغ روياست

بخواب اي هديه ناز سپيده

كه دنيا يك گذرگاه عجيب است

هميشه نغمه مرغان عاشق

پر از يك حس نمناك و غريب است
 
بخواب اي برگ تبدار شقايق

بدان عاشق هميشه ارغواني ست

همين حالا كنار بستري سرد

دلي در آرزوي مهرباني ست

بخواب اي لذت سرشار پرواز
 
فضاي قلب شب بو ها بهاري است
 
پرستو هم نمي ماند به بك شهر
 
هميشه هجرتش از بي قراري است
 
بخواب اي بوته ناز گل سرخ

تمام شاخه ها از غم خميدند

تمام كودكان در خواب نوشين

به اوج آرزوهاشان رسيدند

بخواب اي يادگار شهر رويا

كه اشكم گونه ها را سرخ و تر كرد

شبي مثل همين شب توي پايز

دلم به غربت ياسي سفر كرد

بخواب اي راز سبز آرزويم

علاج درد پيچك ها رهايي ست

اگر ديدي گلي مي لرزد از اشك

بدان اندوهش از رنج جدايي است

بخواب اي آشنا با خلوت شب

دلم در آرزويش تنگ تنگ است
 
نمي داني كه او وقتي بيايد
 
بلور اشكهايم چه قشنگ است

بخواب اي آفتاب بي غروبم

شب تنهايي دل ها درازست

دعايت مي كنم هر شب همين وقت

كه درهاي دعا تا صبح بازست

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط د ل| |

شايد تنهايي بد چيزي  باشه
 
نميدونم ولي هر چي هست بعضي وقتي خيلي اذيت ميكنه
 
بعضي موقع تنهايي از داخل ميسوزونه
 
ولي با همه اين حرفا مجبور به تحمل هستيم
 
البته هميشه تحملشم بد نيست
 
مونده چطوري تحملش كني
 
آخره اين حرفا تنهاييم تنها
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط د ل| |

مي رسد روزي.........

مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني

مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني

مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني

مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار

نامه هايي را كه با درياي اشكت تر  كني

مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي

بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني

مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من

آن زمان احساس امروز مرا باور كني
 

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط د ل| |

یه گوشه نشسته بودم که صدام کرد و گفت بیا بازی ؟! منم گفتم باشه ولی چی بازی؟ گفت : امممم قایموشک؟! 
قبول کردم اما میترسیدم آخه هروقت چشممو بستم دیگه هیچی ندیدم دلم نمی خواست چشم بذارم ؟!! زود گفت تو چشم بذارو تا بیست بشمار ! چون دوستش داشتم هیچی نگفتمو رفتم یه گوشه چشمامو بستم! اما قبلش واسه آخرین بار نگاهش کردم که یادم باشه صورت قشنگش چه شکلی بود   ..؟ بعد هم ... یک .. دو .. سه ...  پنج ...دوازده ... هفت ... چهار ... پونزده ... چهارده و بیست !!! اما صدام نکرد که برم. یه کم دیگه صبر کردم اما بازم هیچی نگفت ... گفتم شاید هنوز قایم نشده   دوباره   باز یه کم دیگه شمردم !!! بازم صدام نکرد  !!! چشامو باز کردم رفتم دنبالش خدا کنه زود پیداش کنم
 اول رفتم پیش مورچه اما گفت ندیدتش ؟!!
رفتم پیش مداد رنگی هام اما اونا هم ... 
رفتم پیش رنگین کمون اونم ندیده بودش !!!
خورشید  ابر دشت ... هیچ کس ازش خبر نداشت ...
ترسیدم گریه کردم. تازه پیداش کرده بودم نمی خواستم بره آخه  اگه میرفت خیلی تنها میشدم مثل اون موقع ها ...  گفتم میرم همون جایی که چشم گذاشته بودم شاید برگشته باشه   ...
ولی گم شده بودم حالا اگه اونم پیدا میشد باید منم پیدا میشدم  ... خدا کنه دنبالم بگرده ... به قاصدک گفتم من اینجام زیر این درخت کنار چمن زار !!!
 نمی دونم تا کی باید تنها بمونم که بیاد !!! توروخدا اگه شما دیدینش بگین من همین جا نشستم همیشه منتظرشم ... بگین همین جا زیر درخت کنار چمن زار یه کوچولو نشسته بگین واسه آخرین بار اینقدری نگاش کردم که الان اگر بیاد بشناسمش!! خدا کنه اونم منو یادش باشه  ... یه گل رز قرمز اینجاست که بعضی وقتا باهام حرف میزنه ... بهم قول داده وقتی برگردی بذاره اونو بدمش به تو ... زود برگرد دل من کوچیکه جای غصه و دلتنگی رو نداره  ... !!!! 
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط د ل| |

باز شب آمد بدنها خسته شد
 
خستگان خفتند و درها بسته شد
 
جز در رحمت که هرگز بسته نیست
 
عشق دگر باشد کسی دلخسته نیست
 
شب است و سکوت است و ماه است ومن
 
شب و خلوت و اشک اه است و من
 
شبی چون سیه روزی ،روز من
 
شب و ناله استخوان سوز من
 
شب و ناله های نهان در گلو
 
شب و ماندن استخوان در گلو
 
من امشب خبر می کنم درد را
 
که آتش زند این دل سرد را
 
بگو بشکفد بغض پنهان من
 
که گل سر زند از گریبان من
 
مرا کشت خاموشی ناله ها
 
دریغ از فراموشی لاله ها

 

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط د ل| |

خودت شعر مرا افشا کن ای دوست
 
خیال مرده را احیا کن ای دوست    
 
من این غمنامه را با خون نوشتم
 
خودت این نامه را امضا کن ای دوست
 
من و تو هر دو به یک شهر و زهم بی خبریم
 
هر دو دنبال دل گمشده ای در گذریم
 
ما که محتاج نفسهای همیم آه ! چرا
 
از تن یخ کرده هم می گذریم
 
ما دو کبکیم هوا خواه هم اما ....افسوس
 
پرپرواز نداریم که بی بال و پریم
 
آسمان یا که نفس آه ! چه فرقی دارد
 
پر پرواز نداریم که بی بال و پریم
 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط د ل| |

نگفته بودم از دلم كه آب مي شود

هميشه لحظه هاي عشق خراب مي شود

به پشت سر نگاه مي كنم هزار بار

تمام هستيم حباب مي شود

به دل نويد عشق تازه مي دهم

عشقهاي تازه هم سراب مي شود

من و شب و فرار و مستي و غرور

شبم به احترام تو شراب مي شود

دو چشم من نخفته تا سحر ز خشم شب

سحر بهانه اش دو لحظه خواب مي شود

دلم به برف قاصدك خوش است و دست باد

و برف چه ساده آب مي شود

بس است سفر حديث تازه اي بگو

به قاصدك بگو دلم كباب مي شود
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط د ل| |

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط د ل| |

 
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي         كاش كه تو پيدات نمي شد جواب نامه مو بگي
          
اصلا چرا من پرسيدم چه مي كني با سرنوشت؟      اصلا چي شد كه دست تو جواب نامه مو نوشت؟
 
بگو چرا تو اولش گفتي سلام رنگين كمون        ميون راه اما شدي با دل من نا مهربون
 
چادرشب لطيفتو از روت شبا پس نزني      اين حرفا كه به من زدي ديگه به هيچ كس نزني
 
گفتي چرا نامه من دست تموم عاشقاس      اون كه مي گفت عاشق تره جواب بده حالا كجاس
 
گفته بودي درد كشيدن كه كار هر روزت بوده       حرفاي خوب چرا عزيزم مال ديروزت بوده
 
راستي خودت يادت مياد حرفاي اولين نوار       اگه داري نمونه شو يه بار واسه خوذت بذار
 
گفته بودي كه سرفه هام واسه هواي دوريه          يه وقتا هم سرفه مال نزديكيه  اينجوريه
 
گفتي دلت كه مي گيره مي ري كنار آسمون     اين دفه رفتي خوب ببين گم شده باز ستاره مون
 
گفتي نمي توني منو دست خدامون بسپري     راست بگو تعارف نداريم هنوز يه كم دوستم داري؟
 
بهتره كه نامه من هميشه بي جواب باشه        بذار هميشه اون همون شعر توي كتاب باشه
 
گفته بودي سالي يه بار دلم بهت سر مي زنه        چي كار كنم دلت داره يه جا ديگه پر مي زنه
 
به من نگو دل خودت هميشه يك جاي ديگه س       حرفا و شعراي تو هم مال يه رسواي ديگه س
 
اين نامه رو نوشت دلم واسه كسي كه نمياد          واسه كسي كه مي خوامش اما اون من رو نمي خواد
 
انگار جواب نامه مم حالا درست دراومده                         نشونه گيريتم درست به وسط هدف زده
 
گفتي كه واژه ها چقد پيش نگاه تو كمن                           حرفاي تو يه مدته عجيب و سرد و مبهمن
 
گفتي سفارش نكنم منظور جواب نامته                                   حقيقتو اگه بخوا نامه تو  تو نوبته
 
بيشتر وقتا زندگيمو مي گيرن درد و غما                          بقيه شو هم مي ذارم واسه جواب آدما
 
دلم واست شور مي زنه اين بار فقط واسه خودت            دلم مي خواست جواب بدم نامه تو تا تولدت
 
اما نشد بذار پاي باروني بودن هوا                         قبوله تقصير منه اما بهم نگو چرا
 
نامه اول تو رو گذاشتمش تو قاب خيس                 اگه هنوز همونجوري واسم يه چيزي بنويس
 
شمدونيمون اما هنوز همونقدر دلواپسه                  چه جور بگم مي ترسه كه به آرزوهاش نرسه
 
من به اينا كار ندارم تو مي دوني با شمدوني              من از تو چيزي نمي خوام جز همونا كه مي دوني
 
گفته بوديم كه نامه مون شايد بشه صدتا كتاب            بهتره اين جور نامه ها هميشه باشه بي جواب
 
فكر نكني معني حرفام مال ناسپاسيه                    ممنون جوابمو دادي اين مال بي حواسيه
 
باز مثه نامه اولي مي سپرمت دست خدا                  نامه ت ولي سر بوده از تموم حرف و نامه ها
 
سعي كن جواب نامه هيچ كسي رو ديگه نگي                  منم مي روم سراغ اون ديوونه هميشگي
 
دوستت دارم از من نرنج حرف منو به دل نگير            ببخش كه واسه جواب يكي دو ماهي شده دير
 
برعكس نامه اولي روز دوازده بهار                هر جايي از حال خودت «هستي» رو بي خبر نذار
 
 
 
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط د ل| |

  
  ... اولين ملاقات , ايستگاه اتوبوس بود . ساعت هشت صبح . من و اون تنها . نشسته بود روی نيمکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به آسفالت داغ خيابون . سير نگاش کردم . هيچ توجهی به دور و برش نداشت . صورت گرد و رنگ پريده با ابروهای هلالی و چشمای سياه . يه نقاشی منحصر به فرد . غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود . اتوبوس که می اومد لحظه ی ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد . ديگه عادت کرده بودم . ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود . نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم . شايد يه جور ترس از دست دادنش بود . شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم . من به همين تماشای ساده راضی بودم . دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست . نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه . هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد . هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم . حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز . اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم . هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم . ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود . مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود . ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود . بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی . خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود . نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم . فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن . يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم . شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم . اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد . نمی تونستم . دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم . از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت . من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم . حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم . کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت . از خودم و غرورم بدم می اومد . با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم . بلند شدم و ايستادم . در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون . درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد . طرح اندام اون ( که مثل صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود . دقيق که نگاه کردم ديدمش . خودش بود . انگار تمام راه رو دويده بود . داشت به من نگاه می کرد. نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود . زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود . دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود . نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست .
- شما هم دير رسيديد؟
و من چی می تونستم بگم .
- درست مثل شما .
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم .
- مثه اينکه بايد پياده بريم .
و پياده رفتيم...
و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه .
 
 
 
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط د ل| |

خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري


صبح بلند شي ببيني ديگه دوسش نداري


خيلي سخته كه هيچ جايي نباشه واسه اشتي


بي وفا شه اون كسي كه واسش جونتو گزاشتي


خيلي سخته كه تو زمستون غم شبيه روي برفا


چه مي سوزونه گاهي قلبو زهر تلخ بعضي حرفا


خيلي سخته اون كسي كه اومد كردت ديوونه


هوساش وقتي تموم شد ديگه پيشت نمونه


خيلي سخته اگه عمر جادويي شهوت تموم شه


نكنه چيزي كه ريختي پاي عشق اون حروم شه


خيلي سخته اون كسي كه مي گفت : واسه چشمات ميميره


بره و ديگه سراغي از چشمات نگيره


خيلي سخته تا يه روز حرفاي اون باورت شه


نكنه يه روز ندامت حرف تلخ اخرش شه


خيلي سخته كه يه روز عزيزي عازم سفر شه


تازه فرداي همون روز دوست عاشقش با خبر شه


خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي كال و چيدن


به خدا كم غصه اي نيست جون تو،تو رو نديدن


خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي


وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي


خيلي سخته تو پاييز با غريبي اشنا شي


اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي


خيلي سخته كه من و تو هميشه با هم بمونيم


اونقده عاشق كه ندونن ديوونه كدوميم

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط د ل| |

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه ی دلواپسی

قصه ی عشق از زبان هر کسی

گفته اند از نی حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را

شرح حال این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

گویی از با من نشستن ننگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز و او نفروختن

باز آتش بر دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه می ترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسواییم تنها شوم

وای از این صیو آه از آن کمند

پیش رویم خنده پشتم پوزخند

بر چنین نامهربای دل مبند

دوستان گفتند و دل نشنید پند

پیش از این پند پنهان دوستان

حال هم زخم زبان دوستان

خانه ای ویران تر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گر چه سوزد پر ولی پروانه ام

فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی باید چنین دیوانگی

پیلگی بهتر از پروانگی

گفتمش آرام جانی گفت: نه

گفتمش شیرین زبانی گفت: نه

می شود یک شب بمانی گفت: نه

گفتمش نا مهربانی گفت : نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش با افسوس او باور نکرد

چشم بر هم می زند من نیستم

می گشاید چشم من، من نیستم

خود نمی دانم خدایا کیستم

یک نفر با من بگوید چیستم

بس کشیدم آه از دل برونش

آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

دل سپردم سر به زیر انداختم

این قماری بود و من نشناختم

وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی ست

آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بیمار من است

فکر می کردم که او یار من است نه

فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است

«دوستت دارم» دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد ورفت

پای بند جستجویم کرد و رفت

این دل دیوانه آخر جای کیست

آن که مجنونش منم لیلای کیست

مذهب او هر چه بادا باد بود

خوش به حالش که اینچنین آزاد بود

بی نیاز از مستی می شاد بود

چشم هایش مست مادر زاد بود

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

بیست سالم بود پیرم کرد و رفت

 


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط د ل| |


Design By : Night Skin